عزت آهنگر
سپهر آزادی
مزن بر صورتم نا مرد، که من سیلی خور دهرم
درین دنیای سرگردان بسان قطره ی زهرم
من از فقر و ستم گریان، درین گیتی پریشانم.
پرستو لانه اش ویران، ستمگر کرده نیم جانم
مسیرم عشق و آزادی، دل خونین و بربادم
ندارم هیچگاه شادی، نه در دنیاست امدادم
درین نیم قرن جنگ و خون، اسیر و خسته محزونم
درین وحشت سرای دون، پریشانم جگر خونم
ز دست نسل غارتگر، شده مام وطن بی سر
ونسلی بیسر و یاور، که مزدوران بود رهبر
وطن اگنده شد در کین، بخون ما شده رنگین
ستم کردند بنام دین، ندارد رونقی آیین
چو ابر جهل میبارد به قلب مادر میهن
سپهر آرزو تار است و خورشید است بی روزن
رسد نور رهایی باز، عقابان بلند پرواز
گشایند پرده های راز ، و آزادی شود اعجاز