صنم عنبرین

              مذهب سیاهی

تو را به نام من و رسم و راه من چه غرض
تو را به پوشش شام و پگاه من چه غرض
مرا که سنگ زدی مذهبت سیاهی شد
تو را به دغدغه‌ها و گناه من چه غرض
تو غرق تیرگی و زشتی درونت باش
تو را به مستی چشم سیاه من چه غرض
تو تیره‌ تر ز شبی در توهم خود باش
تو را به آینه‌ی صبحگاه من چه غرض
دلی که عشق ندارد سرود مردگی است
برو تو را به مقام و به جاه من چه غرض
خدای‌گونه چه نفرین و آفرین داری؟
تو را به خوب و بد و اشتباه من چه غرض