استاد عبدالهادی رهنما

           بر مزار ما 

از بس که تلخ می گذرد روزگار ما

شادی گریز کرده ز شهر و دیار ما

آتش گرفته دامن پر مهر باغ وای !

از غم پریده رنگ و رخ نو بهار ما

چندین بهار آمد و هرگز نکرد گل

شاخ مراد خاطر پر از شرار ما

تا کدخدای ما شده بیگانه با دریغ !

از کف برفته هستی با اعتبار ما

زنجیرهای بردگی خود کرده ایم به پا

شرم است بر من و تو ایل و تبار ما

تا کی جهاد و جنگ و جنون جا گُزین عشق

جای برای مرده ندارد مزار ما

انگور خام بادۀ آن نشوه خیز نیست

با فکر پخته نیک شود کار و بار ما