لیلی غزل

              برای عشق

وقتی برای عشق، هیاهو اجازه نیست

شمع و شراب و عطر و گلِ مو اجازه نیست

خمپاره است و سنگ و سیاهی و خسته‌گی

خورشید را شکوه تلالو اجازه نیست

از شهر، شور وسوسه را کوچ داده‌اند

در دشت‌ هم دویدن آهو اجازه نیست

وحشی‌تر از گراز گلو پاره می‌کنند

اما صدای نغز پیانو اجازه نیست

هر شاخه، جای پرچم خونین طالب است

پروازِ شوقِ جفتِ پرستو اجازه نیست

حس می‌کنم که امنیت آب مرده‌است

رقصیدن قشنگ دوتا قو اجازه نیست

حتی لبانِ سرخ، گناه کبیره است

من یک زنم و خوردن آلو اجازه نیست

باید به سنگ کوچه قناعت کنی رفیق

تکیه به هیچ شانه و بازو اجازه نیست

باید به کام مرگ بیفتی و جان دهی

حکم امارت است، تکاپو اجازه نیست ؟؟!!

تن می‌برم به خاک، ولی سر گذاشتن

در پای حکم هر سگ «دَیدو» اجازه نیست