استاد عبدالهادی رهنما
زشت و زیبا
به سوز ای شمع عشق اندیشه های پوچ دنیا را
ز زنـــــدان غـــــمش آزاد کن خورشید دل ها را
جنونم هــــدیـــــه فرما تا رهم از چنگ هشیاری
بــــه عالــــــم شهره کن دیوانگی های دل ما را
چو یوسف پاکی چشم و دل و احساس اهدا کن
حکایت کــــــن به گوش دل فسون های زلیخا را
به طرح تازه یی مستانه ام بی ساغر و می کن
که تا شرمنده سازم مستی صد جام و صهبا را
به چشمانم بده نوری ز عـــشـق معرفت خیزی
که تا تفریق دارم جلوه های زشــــت و زیبا را
به تار مهرورزی نازنین با ســــوزنِ از عشق
رفو کن این دل سی پارۀ تـــنـــهــــــای تنها را
گذشت دیروز و امروزم دریغانه ! چه درد انگیز
نـــشــــانــم ده ره عشرتسرای صبح فردا را