عزت آهنگر
مثنوی
میهن, تویی آن مادر پر مهر و پربارم!
این زندگی را بی تو و هجر تو بیزارم
آواره ی دنیای دونم، بی تو مهجورم
در بستر غمهای رنگا رنگ، مخمورم
اینجا کنار «ساحل آرام » چون ماهی
هرآن نهنگ هجر می آید و گمراهی
از موجهای مست دلشادی! هراسانم!
از عرصه های جهل و بربادی گریزانم
نه در زبان و کیش و فرهنگ آشنا دارم
نه همسفر در غربت بی انتها دارم
بال کبوترهای هجران خسته از پرواز
با همدیگر هرگز ندارند قصه و آواز
وحشت تمام تار پود ذهن افسرده
احساس ها در کهسار جهل و جبن مرده
نبض تعصب میزند در روح این خاکم
تبعیض زهرآلوده کرده ریشه ی پاکم
گنج امید وآرزو ها گشته خاکستر
مهر و عطوفت در کویر خستگی پرپر
دیگر رهایی اختر ذهن شهامت نیست
در این جزیره شهسوار عزم و همت نیست
بالندگی را از تو و از خویش بیزارند
در پیکرت زخم هزاران نیش میکارند
خیل اسیرانی که با تقلید آزادی!!
ویران نموده علم را از خاک اجدادی
از بستری رشد و شکوفانت هراسانند
با دشمن ویرانی ات همراز و پیمانند
ما را که مار زخمی جنگ و جهالت خورد
اینک جهان سود و سرمایه مفادش برد.
افسرده گشته نسل ها، پژمرده ایمان است
آزادی و آزادگی زخمی و حیران است