عزت آهنگر

     درآغوش امید

در سپیده‌دم
طبیعت با سکوت
دست بر شانه‌ی روحم گذاشت
نه گفتاری بود
نه وعده‌ای
فقط نوری و نَفَسی که مرا
به درون خویش بازگرداند

تفکر،دیگر پرسش نبود؛
و در طلوع اندیشه و احساس
مسیری شد که،
آهسته طلایه افشان بود

محبت دیگر احساسی ساده نبود؛
نوری بود که از قلب می‌جوشید
و اشعه مهر را منعکس می کرد

و معنا،
نه واژه ی مبهم برای دانستن
که حضوری درونی برای زیستن
و تعاملی بین انسان و طبیعت شد.

در این بزمِ خاموش
دل من می رقصید
بی آن‌که گم شود —
و در همان سماع دلبرانه
به فضایی نوری رسید.
در آغوش امید