ارسالی حزب کارایران(توفان)

بخشی از گزارش سیاسی هئیت مرکزی حزب کار ایران (توفان) به کنگره ششم حزب

تضادهای جهان کنونی و وضعیت سیاسی مشخص امروز جهان

تضادهای اساسی جهان کنونی کدامند؟

یکم: تاریخ بشریت تاریخ رشد و تکامل جوامع بشری، تاریخ مبارزه طبقاتی است. مبارزه طبقات که دارای منافع متضاد گوناگون‌اند بطور عمده در عرصه سیاسی صورت می‌گیرد. این مبارزات سیاسی در جهان است که جهت تحول و سیمای سیاسی کنونی جهان را ترسیم می‌کند. به نظرحزب ما و همه مارکسیست – لنینیست‌ها و احزاب واقعی و انقلابی م ل جهان، آن تضادهائی در جهان، که بیانگر وضعیت فعلی بوده و شناخت نسبت به آنها به کمونیست‌ها یاری می‌رساند تا روند تحولات را بهتر بشناسند، عبارتند از:

تضاد میان طبقه کارگر و بورژوازی در تمام جوامع سرمایه‌داری به عنوان تضاد کار و سرمایه.

تضاد میان خلق‌های تحت ستم و امپریالیست‌ها.

این دو تضاد، دو تضاد دوران‌ساز کنونی جهان هستند.

در عین حال باید از تضاد میان کشورهای امپریالیستی و از تضاد انحصارات یعنی کنسرن‌ها، کارتل‌ها و… میان خود، در عرصه رقابت انحصاری نام برد. این تضادها در مجموع چهره جهان کنونی را ترسیم و رویدادهای جهان را قابل فهم می‌سازند. در دهه اخیر تغییری در ماهیت تضادهای جهانی صورت نگرفته است. به نظر حزب ما تضاد عمده در جهان کنونی تضاد میان خلق‌های تحت ستم و امپریالیسم و صهیوفاشیسم متجاوز است که به اشکال گوناگون در مبارزه ضداستعماری و ضدامپریالیستی و استقلال‌طلبانه مردم در منطقه خاورمیانه و جهان تجلی می‌کند.

دوم: امپریالیست‌های غرب پس از فروپاشی شوروی رویزیونیستی و خلاص شدن موقت از چنگ رقابت با آن، برای تقسیم مجدد مناطق نفوذ از یک سو، به تحکیم مواضعِ واحد خود پرداختند و از سوی دیگر به جان هم افتادند. وجود این تضادها شکل خویش را در گسترش پیمان نظامی ناتو به سمت شرق، تسلط بر آذربایجان، گرجستان، آسیای میانه، تجزیه یوگسلاوی، دخالت در اوکرائین و تجاوز به عراق و افغانستان، لیبی، سوریه و سودان نشان می‌دهد. آمریکای لاتین و بویژه آفریقا نیز به عرصه درگیری‌های امپریالیستی بدل شده‌اند. در حالی که دخالت امپریالیستی در آمریکای لاتین بطور مشخص علیه ونزوئلا در شکل ترور، تهدید، تحریم، خرابکاری، ایجاد تزلزل و تنش، محاصره اقتصادی و تقویت همه‌جانبه اپوزیسیون‌های خودفروخته عیان می‌سازد؛ در آفریقا شکل این دخالت حضور نظامی و سرکوب مستقیم و ایجاد درگیری‌های منطقه‌ای است. جنگ‌های نیابتی جای جنگ‌های جهانی را در شرایط کنونی برای حل بحران‌های سیاسی و اقتصادی در وضعیت کنونی گرفته‌اند.

امروز چین به عنوان یک قطب نیرومند سرمایه داری که به مرحله امپریالیستی تکامل‌یافته در جنوب شرقی آسیا سربلند کرده است. امروز چین به دومین قدرت بزرگ اقتصادی جهان بدل شده که از مناطق نفوذ اقتصادی و سیاسی فراوانی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برخوردار است. چین به آهستگی در سراسر جهان عمدتاً نفوذ اقتصادی خویش را گسترش می‌دهد و سیاست محتاطانه‌ای را در این عرصه اتخاذ کرده است. تلاش این قدرت سرمایه‌داری نوظهور پرهیز از درگیری نظامی در شرایط نامناسب کنونی و تقویت قوای خویش به ویژه از نظر نظامی است.

امروز یکی از مراکز تراکم تضادهای جهانی در اقیانوس آرام است که آمریکا آن را منطقه نفوذ خود توصیف کرده و از هم اکنون رقابت سختی را با چین که در زیر نقاب «سوسیالیسم بازاری» به فریب کارگران جهان مشغول است، آغاز کرده است. امپریالیسم آمریکا می‌کوشد در این منطقه یارگیری کند و همه کشورهائی را که از قدرتمندشدن چین واهمه دارند، به دور خویش جمع کند و جبهه متمرکز و متشکلی در مقابل هجوم سیاسی و نظامی چین در منطقه شرق و جنوب شرقی آسیا ایجاد نماید. در این عرصه آمریکا به متحدان قدیمی خویش نظیر فیلیپین، اندونزی، استرالیا، کره جنوبی، جزیره تایوان و ژاپن تکیه کرده و تلاش دارد کشورهای هندوچین، میانمار را برای محاصره چین و نظارت بر آبراه‌های راهبردی جهان در دریای جنوبی چین به سمت خود جلب کند. نظارت بر این آبراه‌ها که شریان‌های صدور کالا و غارت مواد خام و تأمین‌کننده منابع تغذیه امپریالیست‌ها هستند، برای حفظ اقتدار و سرکردگی در جهان مهم‌اند. در مقابل آن دولت چین به احداث و احیای جاده ابریشم از طریق ساختن خط راه آهن پرداخته که ممالک آسیای میانه را با ایران و از طریق ایران به اروپا متصل می‌کند. یکی از سریع‌ترین قطارهای جهان در این خط به کار می‌افتد. احداث این خط ارتباطی با کشور چین، یک اقدام راهبردی در رابطه سیاسی و اقتصادی چین با ایران و اروپاست.

سوم: اهمیت «بریکس»

در سال 2006 برای اولین بار گروهی با شرکت 4 کشور برزیل، روسیه، هند و چین تحت نام «بریک» جهت همکاری‌های اقتصادی و تجاری تأسیس شد. پنج سال بعد با پیوستن کشور آفریقای جنوبی به این جمع نام آن به «بریکس» تغییر یافت. از یک ژانویه 2024 پنج کشور آرژانتین، مصر، اتیوپی، ایران و امارات متحده عربی نیز به آن پیوستند و از آن پس به «بریکس پلاس» تغییر نام یافت. البته دولت آرژانتین بعد از به قدرت رسیدن «خاویر میلئی» با ارسال نامه‌ای به رهبران کشورهای بریکس از عضویت در این سازمان استعفا داد. هم اکنون 30 کشور دیگر تقاضای عضویت در «بریکس» را به این سازمان ارائه کرده‌اند و بی‌صبرانه در صف انتظار به‌سرمی‌برند.

در این سال‌ها در واقع کشورهای شرقی و در رأس آنها چین متوجه شدند که سلطۀ آمریکا و دلارش رو به افول است. به بیان دیگر می‌توان گفت که در سال 2009 دوران گذار از جهان تک قطبی به چند قطبی آغاز شد. حزب کار ایران (توفان) در ارزیابی خویش از سیمای سیاسی جهان در کنگره پنجم خود بعد از سال‌ها بحث و تبادل نظر در سمینارها به اهمیت «بریکس» پی برد و آن را به عنوان گامی که در این دوره باید مورد حمایت قرار بگیرد، در برنامه حزبی خود گنجانید.

اهمیت «بریکس»:

یکم: در پُر جمعیت بودن کشورهای تشکیل‌دهندۀ آن است. تنها دو کشور چین و هند بیش از 8/2 میلیارد نفر جمعیت دارند. سایر کشورهای عضو این نهاد جمعاً قریب به نیم میلیارد نفر از ساکنین کره خاکی را دربرمی‌گیرند که بازار بسیار بزرگی برای تجارت به شمار می‌آید.

دوم: اینکه غیر از آفریقای جنوبی 4 کشور دیگر از نظر مساحت جزو 7 کشور اول جهان به شمار می‌آیند.

سوم: اینکه تولید ناخالص ملی اعضای «بریکس» جمعاً یک چهارم کل تولید ناخالص داخلی کلیه کشورهای جهان است.20 درصد از سهم تجارت جهانی متعلق به این پنج کشور است. هم اکنون مجموع تولید ناخالص داخلی کشورهای «بریکس» بالغ بر 5/23 تریلیون دلار ملحوظ شده است. بالاخره

چهارم: اینکه از نظر نظامی 3 ارتش از پنج ارتش بزرگ جهان عضو «بریکس» هستند.

به بیان ساده‌‌تر کشورهای عضو «بریکس» یک سوم خاک دنیا، 45% از جمعیت جهان و نیز قریب به یک چهارم اقتصاد جهان را در اختیار دارند. هم اکنون کشورهای عضو «بریکس» نه تنها در زمرۀ پر اهمیت‌ترین تولیدکنندگان انرژی و مواد خام و نایاب هستند، بلکه مهم‌ترین تولید‌کنندگان کالا نیز به حساب می‌آیند. «بریکس» یعنی بیست و نه درصد مساحت خشکی و سی ‌و هشت درصد تولید ناخالص جهان. «بریکس» یعنی نصف جهان. اکثریت منابع نفت، گاز، طلا، الماس و بخش بزرگی از اورانیوم و سایر مواد کمیاب و پر اهمیت در تکنولوژی جهان در منطقه «بریکس» قرار دارند. هم اکنون کاهش نرخ رشد، افزایش جهش‌وار تورم، افزایش نرخ سوخت، کمبود کالا، کمبود انرژی و اختلال در زنجیرۀ اجناس و… مشکلاتی هستند که به طور عمده گریبان غرب را گرفته‌اند. در چنین شرایطی «بریکس» از اهمیت و توانمندی ویژه‌ای برخوردار می‌گردد. «بریکس» در واقع ابزاری است که بازارهای در حال رشد و نوظهور را به یکدیگر مرتبط ساخته و عرصۀ سازنده‌ای برای گسترش اقتصاد میان کشورهای جنوب مهیا می‌سازد. «بریکس» بدون تردید پشتوانه سیاسی و اقتصادی مهمی است که امکانات رشد و پیشرفت اقتصادی اعضای آن را گسترش می‌دهد. افزایش مناسبات تجاری میان «بریکس» و کشورهائی مانند ایران و یا آرژانتین و شاید در آینده دیگران، بدون شک توان این مجموعه را، حتی از اتحادیه اروپا قوی‌تر خواهد کرد.

شعار پر معنی و هدفمند «تقویت مشارکت با کیفیت بالای «بریکس» آغاز دور جدیدی برای توسعه جهانی» که در سرلوحۀ نشست اخیر «بریکس» قرار داشت، گویای کیفیت، توان بالا و امنیتی است که «بریکس» به دنبال آن است.

جهانی که پاندمی، تغییرات آب و هوا و بعضا خشک‌سالی و قحطی و بالاخره با عواقب جنگ اوکراین روبروست، رابطۀ سازنده را جایگزین تحکم، تهدید، تجاوز، تحریم و کلاه‌‌برداری امری است حیاتی. «بریکس» اهداف مهم و راهبردی پیش ‌رو دارد. در نظم جدید جهانی «بریکس» بدون شک بدیلی در مقابل غرب و نهاد‌های موجود آنها به شمار خواهد آمد. رویکرد کشورهای «بریکس» به سوی کشورهای درحال رشد، کمک به آنها در مقابله با نظام سلطه‌گر، جبار و ضدبشری پولی حاکم (دلار) است. روندی که بدون تردید تاثیر مثبتی بر مناسبات عادلانه اقتصاد جهان و نیز مبارزه با معضلات کنونی به ویژه گرسنگی در سطح جهان خواهد گذارد.

بی‌جهت نیست که «واچیسلاو ولودین» ریئس دومای روسیه، تشکیل سازمانی جدید متشکل از قدرتمندترین کشورهای اقتصادی جهان را به عنوان جایگزین سازمان جی 7 پیشنهاد کرده است. به نظر او کشورهای چین، روسیه، هند، اندونزی، ایران، مکزیک، روسیه، ترکیه – که اگر آفریقای جنوبی را هم بر آنها بیفزائیم جی 9 خواهد شد.

غرب و به ویژه جی 7 که در مقابل جهانیان آبروئی برایش نمانده و به سیر نزولی درغلطیده است، برای جبران مافات و نیز برای این که از چین و «بریکس» عقب نیافتد در پایان گردهمائی اخیر خود در قصر «اِلمآ» (Elmau) در ایالت باواریای آلمان 600 میلیارد دلار به زیر بنای کشورهای در حال توسعه اختصاص داد!! این «برنامه زیرساختی» که آمریکا – این ابر بدهکار و چاپ‌چی دلار بی‌پشتوانه – 200 میلیارد دلار آن را متقبل شده است، هدف دیگری جز مقابله با جاده ابریشم چین که بیش از 4/1 تریلیون دلار سرمایه در آن به کار رفته و تقریبا به پایان رسیده است، ندارد.

کشورهای دنیا دیگر به تحریم‌های آمریکائی علیه ایران و روسیه توجه نمی‌کنند. هند گرچه تاکنون متحد آمریکا به شمار می‌رود – البته به خاطر مهار چین – در حال حاضر از روسیه هم نفت می‌خرد و هم اسلحه. هند در عین حال هم در «بریکس» فعال است و هم در سازمان شانگ‌های. ترکیه گرچه عضو ناتو است ولی با همه کشورها همکاری‌های اقتصادی دارد و به نظم خاصی نیز پایبند نیست. امروز کشورهای عضو «اِکو»ECO  Economic Cooperation) Organization)) که یک سازمان همکاری اقتصادی منطقه‌ای است، و ایران، پاکستان و ترکیه، آن را قبل از انقلاب 1357 تحت نام «سازمان همکاری عمران منطقه‌ای» بنیاد نهادند و از بعد از فروپاشی شوروی کشورهای افغانستان، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان، قرقیزستان، ازبکستان و تاجیکستان نیز به آن پیوستند، در گذار از نظم بین‌المللی حائز اهمیت شده‌اند. این کشورها هم اکنون نه تنها تحریم‌های علیه ایران و روسیه را دور می‌زنند، بلکه معاملات تهاتری [مبادله مستقیم کالا یا خدمات بدون پول] با سایر کشورها را نیز آغاز کرده‌اند.

واحد پولی «بریکس»

از همان آغاز شکل‌گیری «بریکس» مسئله خارج ساختن مبادلات تجاری میان کشورها – حداقل میان کشورهای «بریکس» – از یوغ دلار، به دلائل مختلف مطرح بود. دلایل آن نیز یکی دوتا نیست:

یکم: از سال 1971 دلار عملاً از هیچگونه پشتوانه‌ای برخوردار نیست و کاغذ پاره است.

دوم: «فدرال رزرو» که یک اتحادیه مهم‌ترین بانک‌های خصوصی در آمریکاست، بی‌وقفه در حال چاپ دلار است، که این امر به دلیل پخش بی‌رویه آن در سراسر گیتی (به خاطر مبادله ارز پذیرفته‌شده برای مبادلات تجارت جهانی) تورم را در جهان افزایش می‌دهد و تورم آمریکا را نیز به جهان منتقل می‌کند.

سوم: از آنجا که کشور چاپ‌کنندة دلار خود، ابربدهکار جهان است و لذا پیوسته با خطر ورشکستگی مواجه است، در نتیجه سایه شوم ورشکستگی را به تجارت جهانی به صورت بی‌سابقه‌ای می‌گستراند. خطر بی‌ارزش شدن اوراق بهادار دولتی آمریکا که در دست مردم، شرکت‌ها و دول است، به شدت افزایش یافته است.

چهارم: و مهم‌ترین نکته اینکه امپریالیسم آمریکا با سوءاستفاده از قدرتِ کاذب این کاغذ پاره، تحریم‌های ضدبشری خود را به بسیاری از کشورها از جمله روسیه، ایران، کره شمالی، ونزوئلا، کوبا، سوریه، افغانستان و…. تحمیل کرده و اختلال بی‌سابقه‌ای در روند تجارت جهانی بوجود آورده است. به قسمی که اکنون کشورهای غربی حامی این تحریم‌ها از جمله خود آمریکا در زمرۀ متضررین به شمار می‌روند! برای نمونه در اثر تحریم‌های اخیر روسیه، تنها کشورهای اتحادیه اروپا بیش از 400 میلیارد دلار زیان دیده‌اند.

بیش از نیم قرن پول بی‌پشتوانه چاپ کردند و آن را از طریق بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول به سایر کشورها وام دادند، به آنها اسلحه فروختند و در ازاء کاغذ پاره‌ای به نام دلار، کالا وارد کردند. با به وجود آمدن «بریکس» و انجام معاملات با ارزهای دیگر و یا انجام معاملات تهاتری میانِ، نه تنها کشورهای «بریکس»، بلکه بسیاری از کشورهای دیگر، دلار به تدریج از سلطه و قدرتش کاسته شد و دیگر تنها ارز معادل برای مبادله تجاری جهانی نیست. و اکنون با گسترش، قدرت‌یابی و نفوذ «بریکس»، زمان آن فرارسیده است که «بریکس» با تعیین پول واحد جانشین دلار شود.

با بوجود آمدن «بریکس پلاس» و به احتمال بسیار زیاد واحد پول جدید، دوران تک‌قطبی جهان برای همیشه به زباله‌دان تاریخ سپرده خواهد شد. زمینه‌های رسیدن به این مرحله تاریخی روز به روز بیش‌تر فراهم می‌شود. در این رابطه پوتین، رئیس جمهور روسیه معتقد است که «در سطح جهان بعضی ارزها به دلایل مختلف به خود آسیب‌های فراوان زده‌اند. از همین‌رو تنظیم کردن پول ملی روسیه با پول آنها (منظور او دلار است – توفان) بی‌معنی است». از سوی دیگر «بریکس»، مجمع کشورهائی است که جملگی در راستای پایان جهان تک‌قطبی و ایجاد جهان چندقطبی با گام‌های فرسنگی عملاً از هر نظر فعالند. پوتین در همین رابطه گفت: «غرب نمی‌تواند همه چیز را به انحصار خود درآورد، تغییرات در یک دورۀ تاریخی معینی الزامی است… هر چند که یک قدرت قوی [منظور آمریکاست – توفان] مخالف آن باشد». (تکیه از توفان). وی ادامه می‌دهد: «جهان ما تا زمانی که دنیا در یک زمین‌بازی، با یک دروازه استوار باشد، ناپایدار است». آمریکا خود را حاکم جهان می‌داند و این وضع به سرعت در حال دگرگونی است. کشورهای «بریکس» برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی در حال حاضر روی راه‌اندازی یک ارز ذخیره جهانی جدید [تکیه از توفان] کار می‌کنند» هم اکنون ارزش برابری روبل روسیه به خاطر پشتوانه طلایش و نیز فروش انرژی، از 200 روبل در دلار به کمتر از 80 روبل در دلار رسیده است. چین نیز با یوان مبادلات تجاری انجام می‌دهد. و «بریکس» نیز در نظر دارد که پول جدیدی را جایگزین ارز مبادلاتی کنونی، یعنی دلار سازد.

در این میان کشور ایران که بیش از 40 سال است با سیاست زورگویانه و ضدبشری تحریم‌های آمریکا مواجه است و سال‌هاست که در دورزدن تحریم‌ها و انجام مبادلات تجاری با سایر ارزها و یا معاملات تهاتری تجربه دارد، و نیز به دلیل موقعیت جغرافیائی و توان اقتصادی و نظامی‌اش و بالاخره به عنوان عضو مهمی از جاده ابریشم مورد توجه «بریکس» و در رأس آن چین قرار گرفته است. در بستر این سیاست است که امپریالیسم ژاپن که حتی بر اساس قانون اساسی موجودش حق تسلیح و بنای یک قدرت نظامی تجاوزکارانه را ندارد، با تأیید و فشار امپریالیسم آمریکا، برای مقابله با چین با تبلیغات ناسیونال شونیستی و تکیه به سنت‌های برتری‌جوئی ملی دوران فاشیستی خویش در جنگ جهانی دوم، تا دندان مسلح می‌شود و در مقابل «توسعه‌طلبی چین» از مناطق نفوذ خویش به دفاع برمی‌خیزد. تقویت امپریالیسم ژاپن خاطره دوران استعمار وحشیانه این امپریالیسم را در شرق آسیا مجدداً زنده می‌کند و حتی کره جنوبی را محتاط می‌نماید، زیرا مردم کُره صدمات فراوان از تسلط فاشیست‌های ژاپنی در دوران استعمار کُره کشیدند. کُره جنوبی متحد امپریالیسم غرب در شرق آسیاست، ولی در عین حال از تسلیح ژاپن و توسعه‌طلبی آن واهمه دارد. در همین راستاست که امپریالیست‌ها در سیاست کُره شمالی برای انعقاد صلح با آمریکا و تلاش برای وحدت دو کُره سنگ‌اندازی می‌کنند، زیرا این وحدت متناسب با سیاست محاصره چین و روسیه در شرق آسیا نیست. تلاش‌های امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا در شرق را باید به آینده‌نگری امپریالیسم آمریکا که از قدرتمندی چین هراس دارد، مربوط دانست.

از منظر حزب ما جهت‌گیری دولت‌ها به سوی شرق و پیمان همکاری‌های شانگ‌های و بریکس و دلارزدایی در جهان امر مثبتی است و به نفع منافع ملی کشورها – بویژه کشورهای ضعیف و در حال توسعه است. روشن است این نظم جدید جهانی نظم سوسیالیستی نخواهد بود، بلکه نظم جدید سرمایه‌داری است که خواهان استثمار است و شرایط مناسب‌تری برای نیروهای انقلابی و کمونیستی در مبارزه فراهم خواهد کرد. در چنین شرایطی کمونیست‌ها باید بیش از سایر نیروهای غیرپرولتری و بورژوازی علیه عمده‌ترین دشمن بشریت، یعنی امپریالیسم آمریکا و ناتو، جهت‌گیری نمایند و پرچمدار مبارزه برای حفظ صلح و احترام به حقوق ملل در عرصه جهانی باشند. این تاکتیک به هیچ‌وجه به معنای سازش طبقاتی کمونیست‌ها با بورژوازی کشورهای مفروض نیست، بلکه مبارزه طبقاتی در شرایط مناسب‌تری علیه بورژوازی و سیاست‌های نئولیبرالی و بسیج کارگران علیه سرمایه‌داران در یک فضای بین‌المللی آرام‌تری پیش می‌رود.

چهارم: جنگ اوکراین، این جنگ به خاطر تقابل اتحادیه اروپا، 30 کشور عضو ناتو – یعنی کلاً غرب به سرکردگی آمریکا – با روسیه با هدف محاصره این کشور، تضعیف جبهه چین و ممانعت از شکل‌گیری نظم چندقطبی در جهان صورت گرفت که با شکست روبرو شده است. حزب ما بحث اختلافات بر سر اوکراین را از آغاز حمله «اقدام ویژه نظامی روسیه» شروع نکرده ‌است، بلکه این بحث بازمی‌گردد به دوران «ویلسون»، رئیس جمهور آمریکا و بعد به جنگ دوم جهانی و سپس خیانت رویزیونیست‌ها و اعتمادشان به سوگندهای امپریالیست‌ها. امپریالیسم غرب می‌خواهد اوکراین را به عنوان ابزاری برای محاصره روسیه بدل کند و این کشور را تجزیه و ببلعد. این واقعیت است که ماهیت جنگ را تعیین می‌کند و نه چیز دیگر. این جنگ ادامه سیاست امپریالیسم آنگلو ساکسن است. در اینجا بحث بر سر دو اردوی بزرگ امپریالیستی برای تقسیم جهان، برای برده کردن ملل و تقسیم مجدد جهان نیست. این جنگ را نمی‌شود ماهیتا با دو جنگ امپریالیستی اول و دوم مقایسه کرد. در اینجا سخن بر سر تحلیل مشخص از شرایط مشخص است. آمریکا به سمت شرق رفته و می‌خواهد روسیه را اشغال و تجزیه کند؛ می‌خواهد ملت روسیه را به برده خود تبدیل کند. در اینجا صحبت بر سر رقابت نیست بر سر اشغال و نابودی کشور روسیه است و این واقعیت که دولت روسیه انقلابی نیست، سرمایه‌داری الیگارشی است و دسترنج زحمتکشان را غارت می‌کند، در درجه نخست اهمیت قرار ندارد. نه برای ما و نه برای آمریکا. مگر غرب برای تأمین دسترنج زحمتکشان و حقوق بشر به روسیه وارد می‌شود. این درست مثل آن است که اگر امپریالیسم آمریکا به هلند و یا بلژیک حمله کرد تا این کشور را غارت کند و نابود سازد، نیروهای مترقی مدعی شوند به ما مربوط نیست جنگ میان دو امپریالیسم است. این تحلیل کتابی و خارج از زمان و مکان و با واقعیات روز هیچ قرابتی ندارد. آمریکا برای تسلط بر جهان و بر اروپا به بلژیک حمله می‌کند در حالی که بلژیک از تمامیت ارضی و حق حاکمیت و حیات خود دفاع می‌کند. مبارزه بلژیک بر ضد آمریکا عادلانه است، علی‌رغم اینکه یک کشور امپریالیستی است. ما با این پدیده در زمان جنگ جهانی دوم، که یک جنگ جهانی بود، نیز روبرو بودیم. فرانسوی‌ها اعم از پرولتاریا تا بورژوازی حق داشتند بر ضد اشغالگران نازی مبارزه کنند. ما تجاوز آمریکا به افغانستان را علی‌رغم اینکه رهبری مبارزه مردم در دست طالبان بود، محکوم کردیم و از حقوق کشور افغانستان به حمایت برخاستیم.

اینکه گفته شود روسیه امپریالیسم است از نقطه‌نظر یک تحلیل تئوریک امر درستی است. اینکه ماهیت امپریالیسم در سراسر کره ارض فرقی ندارد، نیز امر درستی است، ولی این مسئله، موضوع بحث سیاسی مشخص نمی‌تواند باشد. ما باید مسایل را سیاسی بررسی کنیم. امپریالیستی متجاوز است، امپریالیستی در حال افول است، دیگری در حال عروج، یکی تا دندان مسلح است و دیگری لگدخورده به گوشه‌ای افتاده. یکی جهان را به جعبه باروت بدل کرده و دیگری از جنگ در شرایط امروز پرهیز می‌کند و.. این مولفه‌ها عواملی هستند که باید در تحلیل سیاسی ما مورد بررسی قرار گیرند. در مورد اینکه آمریکا امپریالیست است و روسیه هم امپریالیست می‌باشد، مشکل امپریالیسم سوئد و یا بلژیک و هلند و نروژ یا دانمارک حل نمی‌شود.

لنین در جزوه «درباره یونیوس» به ماهیت جنگ‌های ملی و امپریالیستی اشاره می‌کند و جنبه سیّال و تبدیل مرزهای متحرک آنها را به یکدیگر از نظر دور نمی‌دارد. وی می‌آورد: «نادرست بودن این استدلال چشمگیر است. البته این یک اصل اساسی دیالکتیک مارکسیستی است که تمام مرزها در طبیعت و در اجتماع مشروط و متحرکند، که حتی یک پدیده هم نمی‌توان یافت که در تحت شرایط معینی به ضد خود تبدیل نشود. یک جنگ ملی می‌تواند به یک جنگ امپریالیستی بدل شود و برعکس

عده‌ای که توانائی تحلیل مشخص از شرایط مشخص را ندارند، یک کلید معجزه‌آسا پیدا کرده‌اند که عبارت از این ترجیع‌بند است: روسیه کشوری امپریالیستی است و غرب هم امپریالیستی است و جنگ کنونی جنگ میان امپریالیست‌ها بوده و گویا به ما ربطی ندارد. آنها که خیلی انقلابی‌اند، خواهان سرنگونی بورژوازی خودی در کشور خود می‌شوند که البته فقط در حرف و بر روی کاغذ و برای توجیه «انقلابیِ» بی‌عملی است ولی در عمل همدست یک طرف امپریالیستی هستند.

این عده دو مسئله اساسی را از دیده فرو می‌گذارند. آنجا که لنین از ماهیت جنگ امپریالیستی صحبت می‌کند و ما را به عدم شرکت در آن و انجام انقلاب داخلی فرامی‌خواند، منظورش جنگ جهانی میان اردوگاه‌ها و دسته‌بندی‌های معظم امپریالیست‌ها برای تقسیم جهان و یا تقسیم مجدد جهان، به خاطر تقسیم مناطق تحت نفوذ، برده کردن ملل، به اسارت گرفتن کشورهای دیگر و غیره است. در این نوع جنگ دو اردوگاه بزرگ در مقابل هم قرار دارند که جنگ را به جنگ جهانی بدل می‌کند تا نظم جهانی را برهم زنند و نه فقط به جنگ منطقه‌ای. در این نوع جنگ طرف عادلانه‌ای وجود ندارد. ولی لنین هرگز بر این نظر نبوده است که یک کشور ماهیتا امپریالیستی در شرایط معینی فاقد منافع ملی بوده و نباید از تمامیت ارضی، حق حاکمیت ملی خویش دفاع کند. در اینجا بحث بر سر این تبدیل دیالکتیکی اضداد است. وی در کتاب «در باره یونیوس» اشار‌اتی به این مضمون دارد که ما در بالا آن را متذکر شدیم. اگر یک کشور بزرگ امپریالیستی به یک کشور کوچک امپریالیستی حمله کند، طبیعتا پرولتاریای کشور سرکوب شده نمی‌تواند به بهانه ماهیت امپریالیستی هر دو طرف از مسئولیت مبارزه ملی شانه خالی کند. نمی‌شود به بهانه اینکه جنگ، جنگ امپریالیستی است روش بی‌طرفانه و منفعل در پیش گرفت. مثلا فکر کنید امپریالیسم قدرتمند آمریکا به بهانه ساختگی به کشور لوکزامبورگ، هلند و یا به بلژیک حمله کند و هدف آمریکا به زیر سلطه کشیدن این سه کشور بوده و می‌خواهد آنها را به مستعمره خود تبدیل کند. در اینجا بحث بر سر تقسیم مجدد جهان بین هلند و آمریکا نیست. هلند نه قصد دارد و نه می‌تواند نظم مسلط جهان را تغییر دهد و ملت‌ها را به بردگی بکشد. پس در اینجا حق حاکمیت ملی هلند و تمامیت ارضی آن مورد خطر از جانب امپریالیسم افسارگسیخته آمریکاست. آنوقت دفاع این کشور از تمامیت سرزمین و حق حاکمیت ملی‌اش مشروع است و مقاومت مردم هلند در برابر غول آمریکا بر حق بوده و نیروهای مترقی باید از مبارزه مردم هلند بر ضد تجاوز آمریکا دفاع کنند.

دولت آمریکا بارها اعلام کرده است که اگر دادگاه کیفری جهانی لاهه اتباع آمریکائی را به محاکمه بکشد، ارتش آمریکا هلند را اشغال می‌کند و تبعه خود را که به جرم جنایت علیه بشریت در زندان است، رها خواهد ساخت. مضحک است که در آن صورت کمونیست‌ها و انقلابیون جهان تنها نظاره‌گر رخدادها باشند و از محکوم کردن آمریکا طفره روند و با آنها وارد مبارزه نشوند و بر بالین این ترجیع‌بند به خواب خوش روند که ماهیت جنگ امپریالیستی است و به ما مربوط نیست. ما در شرایط کنونی جهان تقریبا با این وضعیت روبرو هستیم که منطبق بر تعریف کلاسیک نیست. نه چین و نه روسیه در شرایط مشخص جهان کنونی خواهان توسل به جنگ نیستند، و این امر مثبت است. پوتین بارها اعلام کرده که «من فقط ضمانت تأمین امنیت فدراسیون روسیه را می‌خواهم. من می‌طلبم که به کشور من حمله نکنید و من خواهان تغییر مرزها نیستم. من مخالفم که اوکراین را برای تجاوز به روسیه مسلح کنید. روسیه بر عکس به دیپلماسی و تحکیم روابط اقتصادی تکیه می‌کند و این در شرایط کنونی به نفع خلق‌های جهان است که می‌خواهند در صلح زندگی کنند و از جنگ جلوگیرند. حال یک غول بی‌شاخ و دم – آمریکا و غرب بوسیله اتحاد تجاوزگر ناتو – می‌خواهد به کشور روسیه حمله کند، آنرا تجزیه نماید و به زیر سلطه خود درآورد. در پشت اوکراین که تا دندان برای جنگ مسلح می‌شود، اردوگاه ناتو و متحدان امپریالیسم انگلوساکسون ایستاده‌ است. دولت اوکراین قربانی نیست خودش تجاوزگر و همدست امپریالیسم آمریکاست. ما نمی‌توانیم نسبت به این قلدری و بی‌نظمی و قانون جنگلی که از جانب غرب به جهان تحمیل می‌گردد، بی‌تفادت بمانیم و یا با آن موافقت کنیم.

پنجم: تشدید تضادها و اعمال تعرفه‌های جدید دولت ترامپ بر واردات فولاد و آلومینیوم اروپا، بار دیگر اختلافات اقتصادی میان دو سوی آتلانتیک را نمایان ساخته است. واکنش شدید اتحادیه اروپا نشان می‌دهد که تقابل میان بروکسل و واشنگتن علاوه بر ابعاد امنیتی به حوزه‌های تجاری و اقتصادی نیز تسری پیدا کرده است. در واقع، این سیاست بخشی از شکاف گسترده‌تری است که در سال‌های اخیر به‌ویژه پس از جنگ اوکراین میان اروپا و آمریکا ایجاد شده است. اروپایی‌ها که از زمان روی کار آمدن ترامپ نگران افزایش سیاست‌های حمایت‌گرایانه او بودند، اکنون با مجموعه‌ای از چالش‌های اقتصادی و امنیتی مواجه‌اند که چشم‌انداز همکاری‌های فراآتلانتیک را بیش از هر زمان دیگری مبهم ساخته است.

ترامپ پیش‌تر نیز در دوره اول ریاست‌جمهوری خود از سیاست‌های تعرفه‌ای به‌عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر شرکای اقتصادی استفاده کرده بود. تجربه سال ۲۰۱۸ نشان داد که این رویکرد علاوه بر افزایش تنش‌ها میان آمریکا و اروپا، زمینه‌ساز واکنش‌های تلافی‌جویانه از سوی بروکسل نیز شد. اکنون، اتحادیه اروپا گزینه‌هایی همچون افزایش تعرفه بر کالاهای صنعتی و کشاورزی آمریکا را بررسی می‌کند، اما این رویکرد نیز با محدودیت‌هایی مواجه است. اروپا برخلاف چین، دارای وابستگی‌های متقابل اقتصادی گسترده‌ای به آمریکاست و تشدید جنگ تجاری می‌تواند به ضرر هر دو طرف تمام شود. بااین‌حال، به نظر می‌رسد که ترامپ در تلاش است تا از این ابزار به‌ عنوان اهرم چانه‌زنی برای تغییر سیاست‌های اروپا در موضوعات دیگر، از جمله بحران اوکراین، استفاده کند.

با افزایش تنش‌ها میان امپریالیست های اروپا و آمریکا، آینده روابط فراآتلانتیک در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته است. از یک ‌سو، جنگ تجاری و سیاست‌های حمایت‌گرایانه ترامپ، فشار اقتصادی مضاعفی بر صنایع اروپایی وارد کرده و امکان تشدید اختلافات را فراهم آورده است. از سوی دیگر، بحران اوکراین و تلاش اروپا برای ایفای نقشی «مستقل‌تر» در «امنیت جهانی»، نشانه‌ای از حرکت تدریجی این قاره به‌سوی «استقلال راهبردی» است. پرسش کلیدی این است که آیا اتحادیه اروپا با این همه وابستگی اقتصادی و نظامی خواهد توانست در برابر فشارهای اقتصادی و امنیتی آمریکا ایستادگی کند، یا همچنان در چارچوب نظم آمریکامحور باقی خواهد ماند؟ پاسخ به این پرسش می‌تواند مسیر تحولات ژئوپلیتیکی آینده را مشخص کند.