لیلی غزل
زن دیگر
از خویشتن گذشت و خطر را عبور کرد
خود را ز هرچه رنگ و تعلق به دور کرد
موجِ تمامِ حادثهها از سرش گذشت
در اوجِ این مجادله، خود را مرور کرد
جز مشتِ خاطرات برایش نمانده بود
آمد پدر به یادش و حسِ غرور کرد
دستی به روی و مویِ پریشانِ خود کشید
بارِ خیال و خاطره را جمع و جور کرد
از بس که سوخت در تبِ غربت، تمامِ او
این شهر را همیشه خیالِ «تنور» کرد
با گریههایِ تلخ و غریبانه در غروب
خنده به عهدِ سستِ رفیقانِ زور کرد
از ماجرایِ وحشتِ دنیا دلش گرفت
نفرین به هرچه فاجعه و شر و شور کرد
یک شب کنارِ پنجره، با بغض و اضطراب
ناگاه این بداهه به ذهنش خطور کرد
رویِ غبارِ پنجره با «کِلکِ» خود نوشت:
«نفرین به روزگار که از ما چه جور کرد!»
از بس که زخم، از خود و بیگانه خورده بود
خود را در ازدحامِ جهان، گم و گور کرد
سرسخت مثلِ سنگ، از آشوبِ روزگار
آنسویِ این سفر، «زنِ دیگر» ظهور کرد!