عزت آهنگر

     نیسان خونین

در این نیسان خونینِ بی‌بهار
که بوی خستگی
از کوچه‌های قرن می‌آید،

ما هنوز:
سر به زانوی غمِ میهن
شب راتا روشنای روز
بر دوش می‌کشیم…

این سرزمین
هزار قصه‌ی ناتمام دارد،
هزار مثنوی
که در گلوی دیوان
گیر مانده است.

رستم دیگر،
از خواب افسانه برنمی‌خیزد،
و گرزش
در مشتِ فراموشی
سنگین شده‌ست…

آرش
در دوردستِ مرزهای خاموش
ایستاده است هنوز،
با تیری که راه آسمان را
گم کرده است.

هرجا که دیوی قد کشیده
انسان کوتاه تر شده
و ددی، با خنده‌ای از تهاجم
دلِ و احساس این مردم را
دریده است…

نسلی از غبار و غارت
برخاسته، با آستین‌های خون آلود
پر از کین و ریا
که نامِ وطن در دهان شان
طعمی تلخ دارد.

سینه‌ی میهن پر است
از ردِّ خنجرها و بمب های خوشه یی

مردم از خانه
به غربت و از غربت
به خاموشی کوچ کرده‌اند…

نیم‌قرن خون و آتش
از رگ‌های این خاک می‌چکد،
از هریوا تا کوکچه
از جیحون تا سیحون
از پامیر تا آسمایی ،
البرز و بابا قوغ آتش در خود دارد
زمین
دیگر رنگ خود را
به یاد نمی‌آورد…

آرش‌ها
در سنگرهای بی‌نام گم شدند
بی‌آن‌که افسانه‌ای
از آنان در خاطره ها باقی بماند…

دیوان و جانیان نام آوران جنایت اند
که مادر را به چندین دست فروختند
نیمی از جامعه به اسارت قرن رفت
و دانش و هنر به‌جای روشنایی،
در تاریکی جهل سقوط کرد

دست‌هایی پنهان و بی‌صدا
فردای رهایی را
از خاطرات بزرگان
و از دفترهای کودکانه
ربوده‌اند…

هنوز طلوع در ابر فاجعه میرزمد
و آزادی نامی‌ست
که در حنجره ها
می‌لرزد …

عزت آهنگر
۱۶ اپریل ۲۰۲۶