عزت آهنگر
ساحل انتظار
شب
یک میدانِ جنگ است
پر از جرقه، پر از تردید
و من
وسط این همه تاریکی
هنوز ایستادهام
رفتنِ تو آتشفشانی
که کوه دلم را لرزاند
فشاریست که هر روز
روی شانهام تازه میشود
هیچ دستی نیست
که این وزن را دور
و هیچ شانهای برای تکیه
جهان نیز
برای پرستو
جای امنی نیست
اما،
در من چیزی هنوز سبز میشود
بیتوافق با درد
مثل باغچه که یاد گرفته
در نبودِ باغبان
گلهایش را نگه دارد
و من آرامآرام
یاد گرفتم
پناهِ شکوفهها باشم
حتی اگر باد
مسیر احساسم را بلد نباشد
امید را در ریشه میکارم
و هر روزکمی بیشتر
به خودم پناه میارم
تا دستانم
آهسته و ملموس
عطر زندگی را حس کند
و بتوانم مسیر بهار را باور کنم
سی و سه سال گذشت و هنوز بیتابم
کنار ساحل دل انتظار مهتابم
عزت آهنگر
۲۳ اپریل ۲۰۲۶