لیلی غزل

         آب زیرکاه

بی‌تو در جانم، فشارِ «آه» بالا می‌رود
بی‌کسی از شانه‌هایِ «ماه» بالا می‌رود

دل به دریا می‌زنم، از مرزها رد می‌شوم
شوقِ دیدارِ تو، از هر راه بالا می‌رود

عشقِ تو پیچیده در جانم، چو پیچک‌هایِ سبز
هر سحر، هر ظهر و هر بیگاه، بالا می‌رود

آه از این اوجِ فریبنده! دگر دل‌خوش مباش
کوه می‌ماند به جایش، «کاه» بالا می‌رود…

یوسفِ افتاده گر در چاهِ تنهایی نشست
عاقبت با صبرِ خود، از چاه بالا می‌رود!

هر که از خود بگذرد، هم‌کیشِ دریا می‌شود
در نگاهِ خلق، بی‌اکراه بالا می‌رود

اعتبارِ سادگی در خاک می‌ماند، ولی
قدرِ نامِ «آبِ زیرِ کاه» بالا می‌رود!

خونِ ناحق سیل خواهد گشت؛ این خط و نشان:
بی‌گمان از کاخِ شاهنشاه، بالا می‌رود!