عزت آهنگر

              جوهر دل

​بهتر از هرکس ترا دانم و ای آیینه دل
چشم دل را جوهر آیینه سازد مشتعل

​آشنای درد هجرانم و یاقوت امید
میبرد احساس را در ریشه‌هایم ناگسل

​در غبار جاده‌های بی‌کسی گم کرده‌ام
ردّ پای روشنی را در سکوتی منفعل

​هر نفس چون موجِ حیرت می‌تپد در سینه‌ام
تا مگر آیینه‌ای خندد به رویای جدل

​خسته‌ام از سایه‌هایی کز تماشایم گذشت
مانده‌ام با یک صدا در خلوتی بی‌ماحصل

​شمع اگر خاموش گردد، دودِ حسرت ها بجاست
عشق را پایان نباشد در دلِ اهلِ عمل

​باز از چشمان تو باران معنا می‌چکد
تا شکوفا گردد این باغِ غزل‌های عسل