عزت آهنگر

   تابلوی سبز پارک

نشسته‌ام
کنار پنجرهٔ امید،
و چشمانم رابه تماشای
رقصِ آرام‌بخشِ زلفانِ
بیدهای مجنون سپرده‌ام؛
آنجا که نسیمِ ملایمِ تموز،
تارهای سبزِ گیسوانشان را
آهسته می‌نوازد.

احساسم را،
به چهچهٔ پرندگانِ پارک،
یادگارِ روزگارِ “ریمبراند”
آن نقاشِ متفکر و پرصلابت،
دعوت کرده‌ام.

گویی این نقاش “ریمبراند” قلم‌موی نور را
بر گیسوان بیدهای مجنون کشیده است،

و نسیمِ تموز
آخرین ضربهٔ قلم اوست
بر تابلوی سبزِ پارک.

در گوشه‌ای دنج،
پرندگان
از قابِ نقاشیِ ناتمامِ او
بیرون آمده‌اند
و بر شاخه‌های نور
آواز می‌خوانند.

طلایهٔ خورشید
بر دلِ برکه می‌شکند،
و هزار پارهٔ زرینِ نور
بر آب به شنا درمی‌آید.

موج‌های کوچک،
تابلو را می‌جنبانند
و آسمان، در آینهٔ لرزانِ آب،
خود را از نو نقاشی می‌کند.

طبیعت،آرام و بی‌ادعا،
پرده‌های سکوت را کنار می‌زند،
و من،در میان رنگ و نور و آواز،
فراموش می‌کنم
که مسافرم.

درذهنم واژه‌ها به رقص می‌آیند؛
و با هیجان دانه ،دانه
از لابه‌لای شاخه‌ها،
از نوکِ بالِ پرندگان،
و از انعکاسِ خورشید بر برکه
سر برمی‌آورند.

در آب‌های نیلگونِ
شعرِ سپید فرود می‌آیند
و به شنای احساس و امید
تن می‌سپارند.

من می‌نگرم؛
به آن همه زیبایی
که از قابِ پنجره می‌گذرد.

و شعر،
بی‌آنکه صدایش را بشنوم،
بی‌ اجازه با تمکین ،
آرام‌آرام در جانم جوانه می‌زند؛

چنان‌که گویی، دانه‌ای از نور
در خاکِ خاموشِ روحم افتاده است
و رؤیای جنگلی سبز در سر دارد.