استاد عبدالهادی رهنما

        دزد روزگار

مده ارزان ز کف هشدار ایام جوانی را

که با خود می برد گل خوشه های کامرانی را

چو پروانه به گِرد شمع شادی پر فشان میباش

بران از کوچه های دل غم و رنج نهانی را

شب و روزت به شادی بگذاران فردا نخواهی دید

دگر رنگینی گل های باغ زندگانی را

چو پیری سر رسد یاران و بستان نمی باشد

دگر در خواب باید دید شور آن زمانی را

شکوفا کی شود در تو گل لبخند در پیری

که دزد روزگار دزدیده از تو شادمانی را

به هنگام توانمندی و اوج ثروت دنیا

در آغوشت بگیر یاران روز ناتوانی را

اگر خواهی شوی محبوب دل ها رهنما آموز

ز گل نرمی ز بلبل شیوۀ شیرین زبانی را