سفرنامۀ زندگی
رسول پویان
سفرنامۀ زندگی
نــوای نـی و نـغـــمـۀ آبـشار
هـوای خـوشِ دامـن کوهسار
سـرود قناری، خرامان کبک
به شـوق گلستان نـوای هزار
سکوت شب وخلوت ماهتاب
دل آسـمان بـر لـب جـویـبـار
غروب طلایی و شـام غریب
طلـوع سـحر خیزِ دل آشکار
لب خشک صحرا زده تبخال
و یا قهـر توفان و خشم بحار
بسی عالـم انـدر سیه چاله ها
گهی غیب وگاهی شوَدآشکار
اگـر بـر رخ هـسـتی بنگـرید
تجلی نور است در چنگ تار
سیاه و سپید اسـت در کائنات
دو نیرو بر کلّ هسـتی سـوار
دل ازنورِهستی منور شدست
سـیاه و سپید انـد از یک تبار
نهان است نیروی تاریک نیز
بـه مقـدار افـزون در بیروبار
کـشـد خامـۀ دل تابلوی رنگ
به ارژنگ شـب ثابت و سیّار
دران بیکران رقص انواربین
چوگلهای رنگین درسبزه زار
زمـانی زمـیــن بـود آتشفشان
ولی چیـره شـد بارش تند بار
زمستان یخ هم به پایان رسید
زمین زنده شد تا که آمد بهار
بدُشوار بگذشت پنج انقراض
دل خسته رازنده کردروزگار
زمین ذرۀ کـوچکی در فـضا
که دارد ز هسـتیِ کل یـادگار
جهان در تغییر و تکامل بُـوَد
نمانـد کسی در جهـان پایـدار
دهـان وا کند گاه گاهی زمین
کـنـد زلـزله خـلـق را داغدار
بمیزان عمرجهان هیچ نیست
دوروزی که آدم بُوَد شهریار
ســفـرنـامـۀ زنـدگی در گـذر
کتابِ پرنقش و رنگ و نگار
زتـرکـیـب مغلق تَـنَـوُّع نـگـر
فزون ازکتاب، برون ازشمار
حیات ازنخستین نفسدرطبیعت
به قـانـون هستی بود سازگار
جدا شـد زمام طبیعت چو دل
نهاد سربه زانـوی پروردگار
گرفتار زنجیر و قانون گشت
دلی درکمند وسری در فَسار
نجیب زادۀ خیل اشـراف شد
فضیلت نما و عـدالت شـعار
درِ دوزخِ بـرده داری گشود
در آن برده گردید ابزارِ کار
ربـود حـق ذاتی انـسـان، داد
به شاهان و بازیگران اختیار
به نـام خــدا، تـیـغِ دودم بـزد
بکُشت آدمی و نمـودش غبار
جهـانی ز پـندار خـود آفـریـد
که تا بی نهایت شـود ماندگار
بنای تمدن اگرچه خوش است
ولی قـدرت افتاد در انحصار
به زنجیر اوهـام بـستند ذهـن
دوپای عمل را به هم اُستُوار
دهـد عقل دانا به مفهومِ ذهـن
بـه هنگام کار و عمـل اعتبار
به نـور خرد آدم انسـان شـود
وگرنـه دد و دیـو گردد شمار
ز دهـقـان پـیر خـرد یاد گیـر
نگهداری ازبهرۀ کشت وکار
به صحرای مغزو گلستان دل
نهـال خـردمنـد و نیکـو بکار
بـه دکّان تـاریک ذهــن بشـر
هـزاران متاع دریمین و یسار
فروشنده و مشتری رو به رو
سخن چون سلاحیست درکارزار
به غاردرون اژها خفته است
بدانش شود رام و گردد مهار
اگـر نـاخـودآگاه تـلاطـم کـنـد
شکسته دلان را کند بی قرار
ز رنج کهن ترس مانده هنوز
ز عهـد سـرما، ز دور شکار
ز ژرفـای انـدیشه و قلب ژن
برون کـن ارثِ علیل و نزار
حذر کن زجنگ اتم، ای بشر
که هرگز نماند جهان برقرار
اگر مال و زر مایـۀ رنج شـد
زمیـن بهـتـر از کاخ زرنگار
مـزن درّه بــر آرزوهـای دل
بـه فـتـوای مفتی بـه نـام وقار
چرامرده دلان عاشق کش اند
تعصب کند عشـق را سربدار
درِعیش و مستی اگربسته اند
خُـم باده نـوشـید از چـشم یار
بقا در تمنای عـشـق دل است
که سوز خزان را کند نوبهار
نگاهِ تــو بـر گـردش زنـدگی
دهــد شـادمـانی؛ کـنـد دلفگار
غـم و اضطرابِ نهـانِ درون
گذارد روان را به زیـرِ فشار
کلید درخانه در دسـت ماست
چه اندوه آید چه یار غمخوار
خـداونـد عـدل و جهـان خـرد
بـه انـسـان دانـا دهــد اقـتـدار
برون ازمکان وزمان عالمی
که آدم نـدانـد یکـی از هـزار
3/6/2026
padarjan2026-07-12T09:16:15+00:00