صنم عنبرین
وطن
زن نبود
تا آن روز که تاریخ
نامش را بر دستبند اسارت نگاشت
پیکان جنگ تنها از مرزها عبور نکرد
از مردمک چشم همه زنان گذشت
وطن را
با فتح شهرها نمیکُشند
وطن روزی میمیرد
که زنی از ترس
رسایی آوازش را
به ژرفنای خاموشی بسپارد
درختان
با شکستن شاخهها نمیمیرند
ولی ایستاده فرومیریزند
وقتی تبر
به ریشهها حواله میشوند
زن
ریشهی روشن وطن است.
دستی که گیسوان زن را
در بند میکشد
انگار میکوشد
بادها را زندانی کند
آیا میتوان وزیدن را
در پشت میلهها به زنجیر کشید؟
اهریمنی
که آواز زن را خاموش میکند
در گوش آینده خاکستر میریزد.
و چشمی
که رؤیای زن را برمیآشوبد،
میخواهد ستارهها را
از حافظهی شب ناپدید کند.
آزادی،
نام سیاسی هیچ درفشی نیست؛
نام همان نوریست
که اگر از صورت زن دریغ شود،
سپیدهها راه طلوع را گم میکنند.
اگر نشانی وطن را بپرسند،
نیازی به نقشه نمیبینم
دستان زنی را نشان میدهم
که با سرانگشتان زخمی
برای دخترش
پیراهن سپیدی
با تار آزادی
و پود امید
میبافد.
وطن
از زن آغاز میشود
و با زن آباد میشود
زیرا تنها او
به جهانیان خفته در تاریکی
خورشید را
از بلندای سپهر فرامیخواند.