لیلی غزل
ماه داغدار
چون آبِ روی تابه نداری دمی قرار
افتادهای چو اشک غم از چشم روزگار
از دست عشق و عاطفهات ضربه میخوری
در هر دقیقه میشکنی صدهزار بار
آتش گرفته دهکدهی سرنوشت تو
باروتِ درد گشته به دور تنت حصار
بغضی درون سینهی تو پرسه میزند
بمبی میان مغز سرت کرده انفجار
در رگ رگت نشانهی زخم زمانه است
ای سرگذشت تلخ بشر، ماهِ داغ دار
مرثیّه میشود غزلت روی دفترت
آخر کس از سراب ندارد گل انتظار
شاعرشدن بهدست خودت نیست، هرنفس ـ
هی بغض میکنی و غزل میشود قطار
تصویر توست دور از آغوش میهنت
گنجشکِ لانه کرده سر سیم خاردار
هرشب در انزوای خودت فکر میکنی
دارد چقدر فاصله «اِزمیر» تا «مزار»؟