لیلی غزل

            بوی وطن

مثل یک سوسک که در همهمه‌ی مردن خود
می‌خورد چرخ به تنهاییِ دور تن خود ـ

مانده‌ام از نفس قافله‌ی خویش جدا
در تب حسرت و آواره‌گی و اشک رها

پای هر ساز غم‌انگیز زمین رقصیدم
من که از وز وز بال پشه می‌ترسیدم

عشق در کوچه‌ی بن‌بست زمان، گیرم کرد
مثل یک حادثه‌ی تلخ زمین‌گیرم کرد

نعش من‌ بود که هم‌پای غزل می‌رقصید
در دل خونیِ دریای غزل می‌رقصید

غربت نعش مرا شانه‌ی شب برمی‌داشت
کاش این نعش پدرسوخته‌ام پر می‌داشت

شعر من بوی وطن داشت؛ ولی خونین بود
مثل آیینه‌ی چشمان پدر غمگین بود

از لبم عادت لبخند مرا دزدیدند
نقطه‌ی ضعف مرا کاش نمی‌فهمیدند

گفتنِ قصه‌ی بدبختیِ خواهر سخت است
دیدنِ کاکل خونین برادر سخت است

من ولی خورده‌ام این دشنه‌ی زهرآگین را
ضربه‌ی حادثه‌ی این دو غم سنگین را

دیدن زخم بر اندام صنوبر سخت است
داغ بر سینه غمدیده‌ی مادر سخت است

زنده‌گی صحنه‌ی یک فلم تراژیدی بود
اتفاقی که به چشمان جهان عادی بود

پشت این صحنه‌‌؛ ولی جشن گرفتاری بود
پرده در پرده، فقط خون دلم جاری بود

پرده افتاد و خدا نعش مرا بی‌جان یافت
فلم در نقطه‌ی آغاز خودش پایان یافت