استاد عبدالهادی رهنما
در بهاران سوختم
گاه چو پروانه و گه چون شمع سوزان سوختم
از شرار دوریت ای ! خوب و خوبان سوختم
سوختم در آتش بی مهری ات همچون سپند
در میان شعله ها چون دود رقصان سوختم
جنگل عمرم سراپا سوخت از بیداد غم
آه ! میدانی چه سان ای نا مسلمان سوختم
آب گشتم شمع گون در مجمر پر شور عشق
بر مزار بی نصیبی های دوران سوختم
آه بر وادی لب ها محشری بر پا نمود
بسکه با یادت چو لاله با صد حرمان سوختم
گل نکرد شاخ مرادم سخت غمگین خاطرم
شور بختی بین که در فصل بهاران سوختم
تا نسازد ناله ام گوش دل کس را خراش