عزت آهنگر

   درکوهسارعشق

می‌خواهمت وطن،
​که عروسِ تنت
در پرنیانِ علم و حریرِ هنر،
با گوهرِ ادب،
جلیقه‌ای از مروارید شعر
یخنی از شکوه، شهامت
و آستینی از مهرو الفت
با دامنی به سبزیِ باغ و گل بهار،
در کوهسارِ عشق و رهایی شود پدید .

​می‌خواهمت وطن،
با گیسویی رهایی
با عطرِ یاسِ عشق،
با چشمان روشن امیدِ و آرزو
لبخند پر ترنم دریایی نگاه
قلبی آکنده از رؤیای پر بها
و دستانی که می‌کارند بذر دوستی فردا
در خاکِ خسته‌ات.

​می‌خواهمت وطن،
تا کودکانِ شاد،
با احساسی مهربان،
الفبای آزادگی را هجا کنند،
و مادرانِ داغدار،
ترانه‌ عشق و آزادگی بسرایند.
بگوش فردا
​دیگر هیچ پرستویی
از آسمانت نگریزد،
هیچ چراغی
در خانه‌ات خاموش نماند،
و هیچ دلی به جرمِ رؤیا
قفس را تجربه نکند.

​می‌خواهمت وطن،
بی‌فقر و بی‌حصار،
در اوج روزگار،
در آستانِ رویشِ آزادی و بهار.